Sunday، July 12، 2009

پایان وبلاگ زبانی برای سخن گفتن...!

سلام
 
به اطلاع خوانندگان محترم می رساند که وبلاگ "زبانی برای سخن گفتن"( با آدرس soranblog.blogspot.com) به دلیل برخی مشکلات در فارسی نوشتن از این تاریخ به وبلاگ "سوران بلاگ"(با آدرس soranblog.blogfa.com) منتقل می گردد.
 
 
 
 
 
 
 
سپاس دگربار
سوران_مدیر وب نویس "سوران بلاگ(زبانی برای سخن گفتن)"

Thursday، May 28، 2009

چند نکته در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری

  • در روز جمعه 22 خرداد 88 در ایران شاهد برگزاری انتخابات ریاست جمهوری خواهیم بود. از میان انبوه نامزدها تنها چهار فرد از صافی نظارت استصوابی شورای نگهبان گذشته اند: محمود احمدی نژاد،رئیس جمهور ناکارآمد  فعلی؛مهدی کروبی،شیخ میانه رو اصلاحات؛ میرحسین موسوی، نخست وزیر موفق سال های جنگ و در نهایت محسن رضایی فرمانده ی پیشین سپاه. نکته ای که بیش از همه جلب توجه می کند عدم تایید صلاحیت دو کاندیدای تندرو قاسم شعله سعدی و اکبر اعلمی_به رغم دارا بودن شرایط لازم_از سوی دستگاه نظارتی منصوب مقام رهبری است.
  • به نظر می رسد که حضور محسن رضایی در اردوگاه اصول گرایان تنها با هدف جلوگیری از ریزش آرای اصول گرایان ناراضی از عملکرد محمود احمدی نژاد به سبد اصلاح طلبانی مانند میرحسین_دست کم در دور اول انتخابات_صورت گرفته است، به روشنی مشخص است که حامیان احمدی نژاد تا چه اندازه از دو گزینه ی احتمالی مشارکت گسترده ی مردم و یا چرخش آرای اصول گرایان سنتی حامی احمدی نژاد به سمت موسوی هراس دارند. نمود روشن عدم اقبال بسیاری از اصول گرایان_و البته نه اکثریت آنان_به رئیس جمهور را می توان در حمایت شکننده ی مجلسیان حامی دولت از نامزدی دگربار احمدی نژاد در دور دهم مشاهده کرد. اصولاً نفس عملکرد احمدی نژاد در چهار سال گذشته  مانع از آن شده است که طیف های حامی دولت بتوانند_بار دیگر_او را یک کاندیدای کامل و واجد شرایط انتخاب مجدد به حساب آورند. مواضع محسن رضایی درباره ی دولت فعلی با زیرکی تمام اتخاذ شده است، او دقیقاً بر روی دو نقطه ی ضعف اساسی دولت یعنی بخش اقتصادی و مقوله ی روابط ایران و آمریکا متمرکز شده است. رضایی به خوبی می داند که اقبال به ریاست جمهوری او شاید به 5 میلیون رای هم نرسد، اما "نبودن" این اندک رای در نزد اصلاح طلبان مانع از شکست احمدی نژاد در دور اول است. حذف نشدن احمدی نژاد در دور اول انتخابات نهایت آرزوی جناح راست است.
  • میرحسین موسوی. "...هنوز نمی دانم که چرا بعد از بیست سال آمده است، و اگر قضیه احساس وظیفه است پس چرا چهار سال پیش اتفاق نیفتاد..." می توان نوشته های محمد علی ابطحی، رئیس دفتر پیشین خاتمی، در وبلاگ شخصی اش را صرفاً واکنش شتابزده ی یک طرفدار سرسخت کروبی نسبت به این گونه خارج شدن میرحسین از لاک بیست ساله به حساب آورد ولی به نظر من فارغ از علایق جناحی ابطحی، سخنان او شایسته ی تامل است. در رابطه با این کاندیدا ذکر این نکته خالی از لطف نیست که در عین حال که می توان او را از راست گراترین و محافظه کارترین روسای دولت های پس از انقلاب نامید، ولی وی در حال حاضر به عنوان یک اصلاح طلب در میدان رقابت دور می زند. در طول تبلیغات انتخاباتی نه چندان طولانی اش وی همواره از این که خود را یک اصلاح طلب بنامد پرهیز کرده است. پس از اعلام کاندیداتوری اش میزان حمایت از وی_برخلاف پیش بینی های خوش بینانه ی سید محمد خاتمی_هیچ گاه نتوانسته است به میزان محبوبیت خاتمی در طول دو دوره ی برسرکار بودن دولت اصلاحات پررنگ باشد. می توان موج سبزی که در پیرامون این کاندیدا به راه افتاده است را نشانه ای گویا بر ترس عمیق خاتمی و جریان حامی اش از احتمال شکست موسوی قلمداد کرد. تنها دلیل بسیاری از طرفداران فعلی موسوی برای حمایت از میرحسین پشتیبانی خاتمی از اوست و اتفاقاً تیم تبلیغاتی موسوی اصول گرا، برای این که نظر این افراد درباره ی این شخص ناشناخته برنگردد به موج سبز ساختگی پناه برده است. شاید اگر انتخابات همین فردا جمعه برگزار می شد شانس پیروزی میرحسین بسیار بیشتر از دو هفته ی آینده می بود، کابوس خاتمی در دو هفته ی آینده عبور هوادارانش از شال سبز میرحسین است.   نخست وزیر دوران جنگ. کسی که ایران را مقتدرانه با نفت ارزان اداره کرد و به همین دلیل از نظر اقتصادی یک شخص کارآمد شناخته می شود. در کنار این کارنامه ی اقتصادی به ظاهر موفق کسی از خفقان فرهنگی و مطبوعاتی دهه ی شصت و یا گرفتن وام های سنگین خارجی در آن برهه حرفی نمی زند، وام هایی که گریبان مردم را تا پایان دولت اصلاحات نیز رها نکرد. به گفته ی خودش یک اصول گرای اصلاح طلب است و به نظر من رای به این چنین تفکری یعنی مرگ یک ملت. به قول مفسر درگاه اینترنتی "روز آنلاین" مگر می شود هم یک لیبرال بود و هم یک کمونیست؟ شال سبز میرحسین نماینده ی ذهن کور یک ملت است، احمدی نژاد چهار سال پیش به "نفت روی سفره" می آویزد و موسوی اکنون به "سید بودنش"...پوپولیسم و مردم فریبی تا به کی؟ محمد خاتمی نزدیک به دو سال به بسیاری از استان های کشور سفر کرد و در همه ی این سفرها تصور عمومی بر کاندیدا بودن وی بود، در نهایت وی در کنفرانسی خبری در تهران رسماً اعلام کاندیداتوری کرد ولی مدتی بعد در بحبوحه ی یک سخنرانی در مشهد خبر کاندیداتوری ناگهانی موسوی به وی داده می شود، و در میان حیرت همگان دیدیم که وی "دوستی اش با میرحسین" را به "قول هایش به مردم" ترجیح می دهد و میرحسین عمیقاً محافظه کار را اصلاح طلبی شایسته برای به پیش بردن اهداف اصلاحات معرفی می کند؛ حقا که اگر دوم خرداد 76 را بتوان یک همه پرسی نا نوشته برای سنجش میزان محبوبیت مقام رهبری به حساب آورد، باید روز بیست و دوم خرداد پیش رو را "آزمون" بزرگ خاتمی در پیشگاه افکار عمومی ایران دانست.   چند هفته پیش بود که در برنامه ی علیرضا نوری زاده در کانال یک به زحمت شنیدم که برنامه اش را با این جمله به پایان برد:"تکرار احمدی نژاد یک فاجعه ی ملیست"، به راستی که دولت بر سرکارآمده با دروغ یعنی فاجعه...و هر چه زمان سپری می شود و بیشتر مواضع مبهم و دوپهلوی مهندس موسوی در قبال خیلی از موضوعات (از جمله طرح امنیت اجتماعی) را می بینم و می شنوم، بیشتر به این واقعیت پی می برم که حرف های میرحسین و احمدی نژاد_علی رغم تفاوت در محتوا_ از یک دید برمی خیزند، دیدی که به چیزی جز فریب عامه ی مردم نمی اندیشد.     

 

  • میزان تخریبی که توسط تیم خاتمی-موسوی نثار کروبی می شود حیرت انگیز است. تنها جرم کروبی از دیدگاه عمده ی احزاب اصلاح طلب، شجاعت و در صحنه ماندن اوست؛ و عجیب این است که بیشینه ی حامیان کروبی_خصوصاً پس از کناره گیری خاتمی از کاندیداتوری_به همین خصوصیتش بسیار می بالند. هواداران میرحسین در چهار سخنرانی اخیر کروبی در دانشگاه های ایران (آخرینش در نجف آباد) به شدت جو جلسه را به هم زده اند و کروبی نیز_دست کم در نجف آباد_به تندی واکنش نشان داده است. در هر چهار مورد هم ستاد تبلیغاتی موسوی واکنش نشان داده و افراد اخلالگر را از طرفداران واقعی مهندس جدا دانسته است. در غیاب حمایت اکثریت احزاب اصلاح طلب از شیخ، شاهد جانبداری برخی از شخصیت های قدر اصلاح طلب از وی هستیم؛ افرادی مانند غلامحسین کرباسچی،شهردار پیشین_و البته محبوب_تهران، عبدالکریم سروش،رئیس پیشین موسسه ی پلمپ شده ی صراط و عطاالله مهاجرانی،وزیر فرهنگ نخست دولت خاتمی (که در حال حاضر مقیم لندن است)، افرادی که هر کدام از آن ها را می توان به تنهایی یک "جریان" به حساب آورد. در این میان پرسشی که ذهن بسیاری از تحلیل گران را به خود مشغول ساخته است این است که "به راستی کروبی چه می خواهد؟"، مهدی کروبی شخصیست که در انتخابات ریاست جمهوری چهار سال پیش قطعاً یکی از بال های دور دوم بود ولی خواب بامدادیش او را به رتبه ی سوم نزول داد، به نظر من استراتژیست های تیم تبلیغاتی خاتمی-موسوی از تکرار چنین سناریویی به شدت واهمه دارند. آن ها می دانند که شخصی که در بحبوحه ی سردی و بی رونقی انتخاباتی چهار سال پیش(آن هم در آن شرایط اسفبار اصلاح طلبان) نزدیک به 5 میلیون رای کسب کرد، در شرایط فعلی قطعاً دارای آرایی بالای 10 میلیون خواهد بود. خاتمی بارها گفته است که اساسی ترین خواسته ی او خروج جریان های تندرو اصول گرا از نهاد ریاست جمهوری است. در عین حال او هیچ گاه لباس ریاست جمهوری را بر قامت کروبی گشاد ندانسته است؛ و البته بدون شک از به قدرت رسیدن حزب او بسیار می هراسد.  
  • حسین شریعتمداری،سردبیر روزنامه ی کیهان، را می توان در زمره ی حرفه ای ترین روزنامه نگاران حال حاضر ایران دانست.سرمقاله هایش با لحنی خاص در خدمت جریان سیاسی متبوعش عمل می کند. تا قبل از انصراف خاتمی از نامزدی انتخابات به شدت جریان دوم خرداد_و بخصوص شخص_خاتمی را می کوبید...و اکنون میرحسین را. نکته ی جالب در رابطه با این همه موج تخریب دو کاندیدای اصلاح طلب آن است که بیشینه ی تخریب موسوی توسط اصول گرایان افراطی انجام می شود ولی کروبی بیشتر به وسیله ی هواداران مهندس هتک حرمت می شود. اصول گرایانی مانند شریعتمداری خوب می دانند که میرحسین خاتمی را در پشت سر خود دارد و اتفاقاً به همین دلیل_به اشتباه_او را نماینده ی کل اصلاحات می دانند، و در نتیجه لایق تخریب گسترده ی تبلیغاتی. در سوی دیگر داستان خاتمی در هیچ گاه از لحظات عمر اصلاحات 12 ساله اش تاکنون، عنصر "کروبی" را این گونه قدرتمند، با برنامه و شجاع ندیده است. باید کارزار انتخاباتی امسال را از قطبی ترین کارزار های 30 سال اخیر به حساب آورد، شاید فقط انتخابات دوره ی اول ریاست جمهوری را بتوان تا این حد چند جانبه نامید. علی رغم زمزمه های کم رنگ موجود در زمینه ی احتمال اجماع اصلاح طلبان، دعوای بزرگ انتخابات امسال را باید بین خاتمی و کروبی دانست_و در درجه ی بعد میان اصلاح طلبان و احمدی نژاد؛ این یک واقعیت گزنده و تلخ است.  همان گونه که در مورد اصول گرایان گفته شد، با دو کاندیدا حاضر شدن اصلاح طلبان در انتخابات بیشتر از آن که یک عامل شکست باشد، یک استراتژی موفقیت است. کروبی بارها گفته است که در صورت راه یافتن میرحسین به دور دوم همه ی ستاد های تبلیغاتی اش را در اختیار تیم او می گذارد، البته از میر حسین چنین مضمونی هنوز شنیده نشده است ولی با توجه به روند رقابت فعلی انجام چنین کاری توسط میرحسین_در صورت راه یافتن کروبی به دور دوم_ دور از ذهن به نظر نمی رسد. جدا از همه ی مطالب گفته شده نمی توان دست پنهان مقامات رده بالای نظام را در نحوه ی چیدن مهره های انتخابات مشاهده نکرد؛ همه چیز به دقت چیده شده است تا بیشینه ی قشر های مردم رای بدهند.
  • از پایتخت دور می شویم...در مناطق کرد نشین چه می گذرد؟ انتخابات ریاست جمهوری پیش رو یک بار دیگر ضعف ساختاری جنبش روشنفکری کرد در ایران را به ما گوشزد کرد، در زمانی که در قلب آذربایجان وزنه ای مانند اکبر اعلمی(نماینده ی دوره های ششم و هفتم مجلس از حوزه انتخابیه ی تبریز) از ابتدا مواضعی مشخص و در خور تحسین می گیرد، افرادی مانند محمدقسیم عثمانی، خالد توکلی و یا محمد علی توفیقی، در همان ابتدای رقابت و بدون دارا بودن هر گونه مسیر خودروی فکری، بدون ارائه ی هر گونه نقد جدی و موثر بر عملکرد هشت ساله ی خاتمی، کورکورانه به دنبال خاتمی راه می افتند، و البته پس از انصراف خاتمی بلافاصله به "فرد منصوب خاتمی" روی می آورند. از این که نوک این انتقاد به سوی این افراد نشانه رفته است نباید این گونه برداشت کرد که فرد دیگری چنین عمل نکرده است. متاسفانه این افراد در جایگاه افرادی مانند بهاالدین ادب نشسته اند. در این میان مواضع خالد توکلی،نماینده ی منتخب حوزه ی انتخابیه ی سقز و بانه در دوره ی ششم انتخابات مجلس شورای اسلامی، بیشتر از همه جای شگفتی دارد. از عالم روشنفکرنماها به جمع کوچک وبلاگ نویسان سقزی می آئیم. در میان انبوه نظرات نویسندگان وبلاگ ها ی گوناگون حاضر در وبلاگستان سقز درباره ی انتخابات، مواضع وبلاگ های پرسه در شهر و راه رفتن روی یخ بیشتر از همه توجهم را به خود جلب کردند، عرفان شریفی، سردبیر شارنیوز، که خدا را شکر آوازه ی هواداری از خاتمی اش گوش فلک را کر کرده بود به گونه ای جالب همه ی امور مربوط به میرحسین موسوی را در سقز به پیش می برد، پرسشی که از این وبلاگ نویس جوان دارم این است که آیا به راستی شایسته تر نبود که در رسانه تان_و یا لااقل وب نوشتتان_ اندکی از چرایی این چرخش بزرگ می نوشتید؟ آیا شایسته ی یک رسانه ی به ظاهر اصلاح طلب است که همه ی خبرها و تفسیرهای مربوط به انتخابات و علی الخصوص جنبش اصلاح طلبی را به نفع یک کاندیدای خاص سانسور کند و یا به اصطلاح ساده تر به آن ها جهت بدهد؟ موضع گیری فرهاد امین پور در رابطه با انتخابات بیشتر به شوخی می ماند تا یک تحلیل؛ امین پور انحصار موجود در حزب اعتماد ملی را می بیند و به تک محصولی بودن حزب یاد شده درانتخابات دوره های نهم و دهم ریاست جمهوری اشاره می کند، ولی از یاد می برد که به خوانندگانش بگوید که سرزده آمدن میرحسین_و به عبارتی انتصابش توسط خاتمی_حاصل کدام فرآیند دموکراتیک و مبتنی بر خرد جمعی در کدام جریان سیاسی داخل ایران بوده است؛ این گونه به عمد ندیدن ها توسط کسی که به نوشتن تحلیل های به ظاهر جدی عادت دارد، جای توجه است.
  • به پایان یک یادداشت دیگر نزدیک می شوم و به دنبال نقطه ی پایان می گردم...چه خواهد شد؟ آیا_در انتخابات پیش رو_ رای دادن یک راه حل است؟ و یا برعکس رای ندادن می تواند چیزی را تغییر دهد؟ بدون شک با فرماندهان ماهری در تهران طرف هستیم، از سردی آزمون 84 تا این گونه گرم کردن پیکار 88 ،برخلاف نظراتم در یادداشت های قبلی_خصوصاً"ضرورت عبور از دوم خرداد"_حقیقت این است که ما نمی توانیم بسیاری از واقعیت های موجود این مملکت را تغییر دهیم، و در این میان به نظر من رای دادن کمترین نقش ممکن است که داریم. بگذارید تا با ادای این نقش اندکی "خواب دموکراسی ببینیم".

Monday، May 04، 2009

کرد ایرانی یا ایرانی کرد زبان؟ ؛ تجلی دردناک نژاد پرستی زبانی در عمیق ترین لایه های اپوزوسیون ایرانی مقیم خارج کشور

1.

"علیرضا نوری زاده" همواره یکی از شخصیت های تاثیرگذار اپوزوسیون ایرانی خارج از کشور به شمار آمده است. تفسیرهای او از رخدادهای ایران را می توان در زمره ی نافذ ترین  تحلیل های موجود_حتی در بین اقلیت های قومی و مذهبی اکثراً ناراضی کشور_ به شمار آورد. متاسفانه یا خوشبختانه بیشتر اوقات مشاهده می شود که شمار بسیاری از مردم به وی به چشم یک نجات دهنده می نگرند، "سفیر به ظاهر امید"ی که با زیرکی تمام می کوشد تا به هیچ عنوان کسی_و یا به عبارت بهتر اقلیتی_را آزرده خاطر نسازد. در مورد بزرگ ترین اقلیت زبانی غیر فارسی زبان کشور(آذربایجانی ها) وی همواره دیدگاهی دوگانه و متناقض داشته است، از یک سو گهگاه از آن چه که "مبارزه ی مردم آذربایجان برای نیل به آزادی،دموکراسی و حقوق بشر" می خواند، دفاع می کند، ولی در روی دیگر سکه وی هیچ گاه خواسته های هویت طلبانه ی اکثریت این اقلیت تاثیرگذار را بیان و تفسیر نکرده است. در مرتبه ی نخست سکوت معنی دار وی و هم رزمان VOA و BBC نشینش در قبال قیام سراسری مناطق ترک نشین ایران در خرداد85(که هم گام با فاکتور کم رنگ مخالفت با سیستم حاکمه، عنصر توجه به زبان مادری در آن دارای بیشترین نقش بود) و در مرتبه ی دوم حمایت همراه با هیاهوی بسیار، از قیام سراسری مناطق کرد نشین کشور(البته در بخش سنی نشین) در تابستان 84(که علی رغم دارا بودن فاکتور مهم مخالفت با سیستم حاکمه، فاقد حضور پر رنگ خواسته های زبانی و هویت طلبانه در آن بودیم)، بر بسیاری از گمانه زنی های موجود در مورد موضع واقعی_و البته همواره پنهان شده ی_ این برگ کلیدی اپوزوسیون ایرانی مقیم خارج کشور در قبال مسئله ی "اقلیت زبانی" در کشور ایران و چگونگی رو به رو شدن با آن، مهر تایید زد.  

2.

"پنجره ای رو به خانه پدری" را که می شناسید...برنامه ی اختصاصی علی رضا نوری زاده در تلویزیون کانال یک را می گویم. شامگاه جمعه چهارم اردیبهشت 88_از طریق تلویزیون کرد زبان "رۆژ‌هه‌ڵات"_ با چند ساعت تاخیر تکرار برنامه ی فوق را مشاهده کردم. به جرات می توانم بگویم که در طول بیش از 10 سال کار روزنامه نگاری و وبلاگ نویسی_و همچنین درحالی که در این مدت همواره با دقت خروجی های خبری و تحلیلی بسیاری از رسانه های رادیو تلویزیونی خارج از کشور(و همچنین رسانه های داخلی) را پی گیری کرده ام_ از کمتر فردی سخنانی با این درجه از نژاد پرستی شنیده ام_و یا خوانده ام.

آقای نوری زاده در بخشی از برنامه تلاش می کند تا واژه ی "ملت" را تعریف کند، ظاهراً انگیزه ی اصلی او از این کار واکنش به برخی از شخصیت های ایرانی و البته غیرفارسی زبان حاضر در خارج از کشور است که ایران چند زبانی را ایرانی چند ملیتی می دانند، متاسفانه دکتر نوری زاده_عمداً_با دلایل درست به نتایج نادرست رسیده است. او از وجود یک ملت در داخل مرز های یک کشور سخن می گوید، وی حتی بارها بر لزوم فدرال بودن سیستم سیاسی حاکم در ایران پس از جمهوری اسلامی تاکید کرده است؛ ولی_به مانند مواضع گذشته اش در مورد اقلیت های زبانی_ باز هم به نحو عامدانه ای پنهان کاری می کند و ذهن بیننده را با دیدی پر از ابهام_نسبت به چگونگی این فرآیند پخش قدرت از مرکز به سراسر کشور_تنها می گذارد. به نظر من فهمیدن این نکته_از لابلای چنین نطق هایی_که منظور آقای نوری زاده از واژه ی فدرالیسم، نه فدرالیسم زبانی-قومی بلکه یک سیستم ایالتی-ولایتی است، چندان دشوار نیست. سیستم ایالتی مورد اشاره ی ایشان به نوعی همان سیستم استانی کشور است با این فرق که این بار استان ها در اداره ی بسیاری از مسائل، خودگردانند. این نکته ی ظریف_که در سخنان آقای نوری زاده دیده می شود، دید حداکثری بسیاری از تحلیل گران کنونی در قبال مساله ی اقلیت قومی است.افرادی مانند آقای نوری زاده به این واقعیت به خوبی واقف شده اند که  سیستم حاکم در ایران باید فدرال و چند مرکزی باشد، ولی متاسفانه آن ها_به دلیل آن چه که ترس از تجزیه ی کشور می خوانند، غلظت این دید را_در دو شاخه ی اساسی_تا حد زیادی تقلیل داده اند. آن ها "خود مختاری" را رد می کنند و "خود گردانی" را تشویق، و در روی دیگر ماجرا نیز مشاهده می شود که متاسفانه آن ها بر مساله ی ایالت(به عنوان یک موجودیت جغرافیایی و بدون توجه به بافت زبانی گاه بسیار متغیر آن) تاکید می کنند ولی بحث درباره ی مناطقی جدا_و در عین حال داخل کشور_ که در آن ها یک زبان خاص غیر فارسی تکلم می شود را فاقد موضوعیت می دانند. به نظر من این دو نکته آن قدر آشکار هستند که توجه هر کسی را به خود جلب کنند، و اتفاقاً به همین دلیل است که من به راستی شک دارم که افرادی به مانند دکتر نوری زاده از این نکات آگاه نباشند_و سپس این گونه سخن بگویند.        

مردم ایران_علی رغم تنوع گسترده ی زبانی و مذهبی کشور_ یک ملت واحدند.این یک واقعیت انکارنشدنی است؛ تصور می کنم افرادی که از چند ملیتی بودن مردم ایران سخن می گویند،مقصودشان(در بیشتر موارد) نه دفاع از تجزیه ی کشور، بلکه پاسداشت_و بخصوص جلوگیری از نابودی_زبان های غیرفارسی موجود در کشور باشد. به نظر من باید به صورتی بی طرفانه بررسی شود که چرا فعالان قومی از نابودی زبان های مادریشان_در دراز مدت_هراس دارند...و آیا حق ندارند؟ بدون شک تا هنگامی که شخصیت های پرنفوذ اپوزسیون_از جمله دکتر نوری زاده_ به سکوت معنادار خود در قبال چگونگی وضعیت زبانی(منظور زبان های رسمی کشور است) ایران در آینده پایان ندهند، چنین سخنان به ظاهر تجزیه طلبانه ای از سوی شخصیت های اثرگذار قومی هم چنان ادامه خواهد یافت.

ایران در آینده تنها در صورتی تجزیه نخواهد شد که در مناطق غیر فارس نشین کشور_متناسب با وضعیت زبانی هر منطقه_علاوه بر زبان فارسی، زبان های محلی نیز رسمی باشند؛ به نظر من رسمی شدن زبان های محلی در کشور باعث تضعیف زبان رسمی سراسری(فارسی) نمی شود بلکه می تواند باعث غنای فرهنگی هر چه بیشتر کشور بشود. مدل موفقی که حتی با وجود تنوع قومی،زبانی و حتی مذهبی بیشترش_نسبت به ما، با این سیاست مانع از فروپاشی خود گردید، "جمهوری هندوستان" است، بزرگ ترین دموکراسی جهان اکنون در حال تبدیل به یک ابر قدرت است.در این کشور دو زبان رسمی سراسری(انگلیسی و هندی) و  زبان رسمی محلی(در ایالات مختلف به غیر از ایالت مرکزی(دهلی نو)) وجود دارند، به نظر من مثال هندوستان بسیار گویاست و به راستی جای تاسف است که با وجود چنین مدل های همزیستی مسالمت آمیزی بین زبان ها،نژاد ها و مذاهب مختلف در نزدیکی مان، هنوز که هنوز است از نژاد پرستی زبانی در رنجیم. اشتباه ظریفی که برخی تحلیل گران مرتکب می شوند، این است که دورنمای فدرالیسم در ایران را با ساختار ایالتی موجود در ایالات متحده ی آمریکا_و نه مدل همگون و تقریباً یکسانی مانند هندوستان_مقایسه می کنند و سریعاً نتیجه می گیرند که یک کشور تنها با دارا بودن یک زبان رسمی_ در کل کشور_می تواند حرفی برای گفتن داشته باشد و بس. آن ها به چند نکته ی ساده و آشکار توجه نمی کنند؛ اولاً این که ایران(با همه ی اقوامش) دارای قدمت تاریخی است و آمریکا فاقد چنین پیشینه ای...اصلاً شماری از انگلیسی های فراری از یوغ امپراتوری بریتانیا به این قاره ی تازه آمدند و سرخپوست ها را قتل عام کردند و خود کشور تشکیل دادند، توجه کنید که_در این ماجرا_رد پای قومیت غیر انگلیسی زبان دیده نمی شود(به جز در استان "کبک" در کانادا که اکثراً فرانسوی زبانند_و اتفاقاً در آن ایالت زبان های فرانسوی و انگلیسی_هر دو_رسمی می باشند). دومین نکته این است که مرزبندی ایالتی ایالات متحده تنها مبتنی بر مرز های جغرافیایی_و نه زبان های بومی_ است، زیرا "زبان بومی"ای در این کشور وجود ندارد؛ فقط چند صد هزار سرخپوست هستند که_بعد از آن همه قتل عام_الان از حقوق زبانی لازم برخوردار شده اند، و الا زبان مادری اکثریت قریب به اتفاق مردم این کشور انگلیسی است.

آقای نوری زاده در فرازی دیگر از سخنانشان، به ناگاه عنان را از کف می دهد و بدون هیچ گونه رودربایستی می گوید:"...ما نباید بگوییم "ایرانی کرد زبان"، بلکه باید بگوییم "کرد ایرانی"، کرد ها ایرانی هستند و نامیدن آن ها با عنوان ایرانی کرد زبان اصلاً خودش یک توهین است به ایرانی بودن آن ها..." ، از این سخنان چه چیز را می توان برداشت کرد؟ آیا بیننده ی متفکر این ذهنیت را پیدا نمی کند که شاید جناب نوری زاده ایرانی بودن را مترادف با فارسی زبان بودن بدانند؟ و اصلاً پرسش اساسی این است که آیا از این جملات می توان برداشت دیگری کرد؟!  جناب آقای نوری زاده! کدام توهین بالاتر از این که شما موجودیت(=رسمی بودن) یک زبان غیر فارسی و کهنسال را_در نهان_ خطری برای تجزیه ی کشور می دانید؟ آیا "این" توهین یه کل آن چیزی که "حقوق بشر"ش می خوانید، نیست؟ سکوت تا به کی آقای دکتر؟

امکان دارد که برخی افراد زدن این گونه حرف ها خطاب به شخصیتی مانند آقای نوری زاده را برنتابند و نگارنده را متهم به ایجاد تفرقه بین نیروهای اپوزوسیون و تضعیف این شخص کلیدی کنند...باید یاد آوری نمایم که نقد کردار و گفتار و افکار یک شخصیت به معنای تخریب وی نیست،حداقل در وب نویس "زبانی برای سخن گفتن" همواره تلاش کرده ام تا نقد هایم منصفانه باشد. بدون شک دکتر علیرضا نوری زاده یکی از شخصیت های کلیدی اپوزوسیون ایرانی مقیم خارج کشور است و من شخصاً به دلیل علاقه ی بسیارم به ایشان، این گونه وی را نقد کردم. دکتر نوری زاده جزو معدود مخالفانی است که به قول خودش"...هم "ولی فقیه در وطن" و هم "ولی فقیه در جوار وطن" همواره برای سرش جایزه تعیین کرده اند..."، انتظاری که از آقای نوری زاده می رود این است که در قبال پاسداشت زبان های محلی کشور ایران تلاش_و البته احساس مسئولیت بیشتری_بکنند.

3.

شبکه ی خبری فارسی صدای آمریکا را می توان پرنفوذ ترین رسانه ی دیداری و شنیداری حال حاضر_در بین رسانه های فارسی زبان، که در تضاد با منافع جمهوری اسلامی ایران عمل می کند، لقب داد. برخلاف انتقاد برخی افراد_مبنی بر این که این شبکه رسانه ای تجزیه طلب است، کارکنان این کانال تلویزیونی همواره تلاش کرده اند تا به موجودیت اقوام ایرانی در داخل کشوری واحد_والبته بدون اشاره به مقوله ی زبان این اقوام_اشاره داشته باشند. وجود این چنین دیدی در این رسانه ی اثرگذار را می توان یک واکنش ناشی از ترس از وقوع دوباره ی وقایع رخ داده شده در ابتدای انقلاب 57 _خصوصاً در مناطق سنی نشین کردستان ایران،تعبیر کرد. امری که یکی از نمودهای آن را می توان در سری برنامه های دنباله دار پخش شده در تابستان سال 87_در رابطه با شناخت روش ها و اهداف احزاب اپوزوسیون کرد ایرانی، مشاهده کرد. با این وجود متاسفانه این "اندک انصاف" در مورد بقیه ی قومیت ها دیده نمی شود. در سوی دیگر بررسی عملکرد این شبکه، دیده می شود که سکوت در قبال زبان های غیر فارسی کشور ایران همچنان ادامه دارد، شبکه ی یاد شده از رسانه هایی است که همواره نسبت به نقض حقوق بشر در ایران حساسیت گاه شگفت آوری را به خرج داده است، ولی با نهایت تعجب در آن به ندرت از حق آموزش به زبان مادری برای هر فرد سخن گفته می شود؛ نه در مورد  قومیت های غیر فارسی زبان ایران، نه درباره ی تامیل های سریلانکا و نه حتی در مورد کردهای ترکیه.  

نکته ی دیگری که در مورد این شبکه جلب توجه می کند، حضور پررنگ دکترعلیرضا نوری زاده به عنوان مفسر در بسیاری از برنامه های آن (از جمله تفسیر خبر، خبرها و نظر ها، دو روز اول_در تلویزیون شبانگاهی، و زیر ذره بین_در رادیوی بامدادی) است، این حضور به حدی پرشمار و جهت دار است که به عقیده ی بسیاری از ناظران نوری زاده را باید نه یک مفسر مستقل، بلکه یک تحلیلگر صدای آمریکا نامید.

4.

از زمانی که سرویس جهانی بی بی سی، شبکه ی تلویزیونی فارسی اش را راه اندازی کرده است، می توان به عینه مشاهده کرد که بی بی سی فارسی_به نحوی غریب_بازار رسانه ای ایران را اشغال_و شاید اشباع_کرده است، نکته ای که در مورد این شبکه جالب توجه به نظر می رسد، این است که بی بی سی فارسی تقریباً برای همه ی صنوف، گروه های سنی و گرایش های سیاسی برنامه دارد، در یک نگاه کلی_و البته همراه با دیدی تاریخی_می توان بی بی سی فارسی را یک رسانه ی قوی، کهنه کار و در عین حال خائن به سرنوشت مردم ایران دانست. در مورد مساله ی قومیت، حتی آن "اندک انصاف" صدای آمریکا هم در بی بی سی فارسی دیده نمی شود. در اوایل آغاز به کار این تلویزیون، در برنامه های رادیویی آن همواره از راه اندازی این تلویزیون با هدف ارائه ی خدمات به "100 میلیون فارسی زبان" سخن گفته می شد، 100 میلیونی که 80 میلیون آن (با احتساب ایرانیان خارج از کشور)  همان مردم ایران هستند و بقیه اش هم افغان های دری زبان و تاجیک ها... به راستی که جای شگفتیست.

فکر می کنم ماه گذشته بود که در یکی از برنامه های "60 دقیقه" ی شبانگاهی بی بی سی دو گزارش پی در پی را دیدم که اولی از مصادیق نقض حقوق بشر در ایران(مانند اعدام نوجوانان،برخورد خشونت آمیز با اقلیت های مذهبی_خصوصاً اهل تسنن،برخورد خشونت آمیز با مخالفان سیاسی و ...) سخن می گفت و دومی در روایتی باز هم حقوق بشری از همسایه ی شمال غربی ایران(جمهوری ترکیه) دقیقاً بر روی مطلبی مانور داد که در گزارش اول از اشاره به آن خودداری شده بود؛ راستی اصلاً این"حقوق زبانی" از کجا نشات می گیرد که برای کردهای ترکیه مشروع جلوه داده می شود ولی به ایران که می رسد، داستان دراز،دروغ و پر پیچ و خم "لهجه های فارسی"_در مورد قومیت هایی که شمارشان بیشتر از 60 درصد جمعیت کشور است_ باز هم خوانده می شود؟!

5.

در کشوری زندگی می کنیم که هم نظام سیاسی بر سر کار آن، هم شاهنشاهی پهلوی در گذشته بر سر کار بوده ی آن و از همه مهم تر هم بیشینه ی نیروهای مخالف نظام فعلی آن، همگی بلا اتفاق بر این نکته توافق داشته و دارند که ایران یک کشور فارسی زبان است؛ و اگر احیاناً فرآیند فارسیزه کردن در نقاطی از کشور خوب انجام نشده است، مطمئناً آن ها "باید" فارسی زبان بشوند. ما قرار است به کجا برویم؟ آیا روشنفکری_به معنای واقعی کلمه_در این کشور وجود ندارد؟ نژاد پرستی تا به کی؟ آیا یک اقلیت قومی باید تنها به این جرم که زبانش از امکان آموزش رسمی(از دوره ی ابتدایی) برخوردار نیست، فاقد هر گونه "زبان مادری مدون و ساخت یافته" تلقی شود و در نتیجه "فارسی زبان"؟ آیا این ناقض به اصطلاح حقوق بشر نیست؟ و به نظر من پرسش اساسی_که باید از هرکدام از آقایان پرسیده شود، این است که "آیا وقت آن نرسیده است که برای "اعدام خاموش" بیش از 60 درصد جمعیت این کشور فقط اندکی ناراحت شوند؟"...آقایان ناراحت نشوند، عبارت سازی نکردم، دقیقاً از عبارتی که صندوق کودکان ملل متحد(یونیسف) برای وصف فرآیند ممنوعیت آموزش رسمی یک زبان در بین مردمی که به آن زبان سخن می گویند، استفاده کردم، "اعدام خاموش".

دکتر نوری زاده بارها از اشتباه تاریخی اکثریت قریب به اتفاق جنبش روشنفکری ایران_وبخصوص خود او(به جز معدود افرادی مانند "مهشید امیرشاهی")، در حمایت بی قید و شرط از آیت الله روح الله موسوی خمینی در جریان انقلاب ملی-خلقی سال 57 سخن گفته است، آیا وقت آن نرسیده است که این مهره ی مهم موضع خود را نسبت به مسئله ی "قومیت ها" و یا به عبارت گویا تر "غیر فارسی زبان ها"_در کشور ایران_ بیشتر به واقعیت امر نزدیک کند؟ افرادی مانند او به خوبی می دانند که یک اشتباه_و شاید خیانت_تاریخی دیگر، مطمئناً به تجزیه ی کشور(دست کم در مناطق کردستان،آذربایجان و خوزستان) خواهد انجامید؛ و این بار شاید دولت مرکزی دیگر نه توان و نه فرصت لازم را برای سرکوب شورش های قومی دارا نباشد.       

6.

در اوایل آغاز به کار این وب نوشت، تصمیم گرفته بودم که برای شناساندن "سوران"(مدیر وب نوشت) از عبارت "کرد ایرانی" ساکن در شهر سقز استفاده کنم، و به راستی هیچ گاه نیتم از به کار بردن عبارت "کرد ایرانی"_ به جای "ایرانی کرد زبان"_ این نبود که فاکتور ایرانی بودنم را مساوی فارسی زبان بودن در نظر گرفته باشم(و یا احیاناً انکار موجودیت زبان مادری ام)؛ من یک کرد زبانم که_نه متاسفانه و نه خوشبختانه!_تنها زبان رسمی کشورم فارسی است، و اتفاقاً به همین دلیل خیلی دیرتر از آغاز تحصیلات رسمی به یادگیری زبان مادری ام روی آورده ام...اصلاً اهل تظاهر نیستم،به گذشته ی خودم که می نگرم با شفافیت هر چه تمام تر می بینم که خودم همواره یک قربانی نژاد پرستی زبانی موجود در این مملکت بوده ام.

بالاخره این همه رو گفتم تا ساده بهتون بگم که من یک "ایرانی کرد زبان" بودم_و هستم_نه "کرد ایرانی"...! بین خودمان بماند ولی الان که یادداشت را مرور می کنم تازه می فهمم که چه قدر این لقمه ی کوچک را دور سر خواننده ی نگون بخت چرخانده ام!

Tuesday، March 24، 2009

نوروز ايراني و كردهاي عراقي، يك فرصت تاريخي

 
  • در آستانه ي فصلي سرد

          در محفل عزاي آينه ها

          و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ

          و اين غروب بارور شده از دانش سكوت

          چگونه مي شود به آن كسي كه مي رود اينسان

          صبور،

          سنگين،

          سرگردان

          فرمان ايست داد.

          چگونه مي شود به مرد گفت كه او زنده نيست، او هيچ وقت

                                                                   زنده نبوده است.

          .

          .

          .

          جنازه هاي خوشبخت

          جنازه هاي ملول

          جنازه هاي ساكت متفكر

          جنازه هاي خوش برخورد،خوش پوش،خوش خوراك

          .

          .

          .

           ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد...

               فروغ فرخزاد

 

 

           در هنگامه ي مرگ نابهنگام وبلاگ نويس جوان "اميد رضا ميرصيافي"، ياد زندانيان سياسي و عقيدتي زنداني در كشورمان را گرامي مي داريم.

 

  • پس از اين مقدمه ي تلخ_و البته بجا_ لازم مي دانم تا آغاز سال 2709 مادي(كردي)_برابر با 1388 هجري خورشيدي و 2566 هخامنشي(پارسي) را به همه ي انسان هايي كه با نوروز، "روز نو" را جشن مي گيرند، شادباش بگويم.
  • تعطيلات نوروز است و من هم گرم سفر؛ يادداشت امروز بيش از آن كه يك نوشته ي عادي باشد، درد دلي كوتاه است درباره ي جفايي كه در حق يك جشن باستاني(آن هم در كشوري كه سيستم سياسي حاكم بر آن، نماينده ي بدكردار تمدن زاينده ي آن جشن است) شده است_و مي شود.

 

 

1. در سكوت مرگبار رسانه هاي دولتي كشور جمهوري اسلامي ايران در برابر نوروز(و پاسداشتي شايسته ي آن)، هفت سين(و شايد شين!)، آتش، چهارشنبه سوري و در نهايت تمدني كه نوروز جلوه گر آن است، شاهد توجه برخي رسانه هاي تاجيك، افغان، ارمني، گرجي و آذربايجاني، راديو تلويزيون هاي اپوزوسيون ايراني خارج از كشور و در نهايت اكثريت قريب به اتفاق رسانه هاي كرد زبان(خصوصاَ تلويزيون هاي منتسب به دو حزب اصلي كردستان عراق(اتحاديه ي ميهني و حزب دموكرات)) به اين "عيد ايراني" بوديم. در اين ميان بزرگ نمايي نماد گونه اي كه در كردستان عراق نسبت به جايگاه پديده ي "آتش" در جشن نوروز به عمل آمد، نكته ي جالب توجهي بود كه البته در كنار استقبال گسترده ي كرد زبانان جهان از آن، شاهد واكنش تند برخي پان ايرانيست ها نسبت به اين به اصطلاح "دزدي فرهنگ" بوديم. متاسفانه در شرايطي كه فقدان يك نگاه ملي نيرومند در بين كارگزاران فعلي كشور همه ي ايرانيان را آزار مي دهد، "برج هاي آتش" شعله ور در سليمانيه خشم برخي را بر مي انگيزد، چرا؟

2. در قلب خاورميانه، در محاصره ي رژيم هاي مستبد و بالاخره در شمال عراق مردمي پيدا شده اند... و دولتي يافته اند...و آتش نوروزشان خواب از چشم همه ي "پان" ها ربوده است...نژاد پرست ها چه مي گويند؟ افسوس از كساني كه ايراني اند و ايران را نمي شناسند...نزد كساني كه همواره "كرد" را تجزيه طلب به شمار آورده اند، رقص كردي به دور آتش نوروز_در هر كوي و برزني_ يك "خطر بزرگ" است براي آن چه كه آنان "يكپارچگي فرهنگي كشور" مي خوانند، به راستي آيا آنان نمي دانند كه "آتش خورشيد گونه و هزاران ساله ي زرتشت پيامبر" نماد ملتي است كه پس از چندين بار كشتار، تركيسم، تعريب، انفال و فارسيزاسيون، هنوز مي افروزد؟

Monday، March 02، 2009

گنج زیویه، برجسته ترین گنجینه ی هنری امپراتوری ماد

      یادداشت امروز در باره ی زیویه ی معروف سقز است، دژی که بسیار تاریخیست و متاسفانه تا به الان، کمتر کسی_به جز افراد معدودی مانند "دیاکونوف" روسی_ با دیدی بی طرفانه و البته از دیدگاه باستان شناسی محض به آن پرداخته است.

 اطلاعات عامه ی مردم از این تپه، در بیشتر موارد در سطحی پایین است، "یک قلعه ی استراتژیک نظامی" ، "دارا بودن طلای زیاد" و اگر هم خیلی شانس داشته باشید شاید فردی به شما بگوید: "پایتخت اول امپراتوری ماد". دیگر کسی از خود نمی پرسد که اصلاً این همه طلا چرا در اینجا مدفون است؟ و یا این که آیا ارزش این قلعه ی تاریخی را فقط می توان در قالب نظامی دید؟

با کمال تاًسف در دوره ی پهلوی و جمهوری اسلامی، آن قدر "تیم دزدی طلا و کتیبه" به آن جا آمده اند که دیگر کسی نمی تواند بیندیشد که در آن جا چه چیزهای باارزش دیگری نیز می تواند مدفون باشد. در زمان محمد رضا شاه پهلوی علاوه بر تیم های باستان شناسی خارجی(بخصوص اسراییلی)_که در بیشتر موارد طلاهای سرشار مدفون و آثار باستانی به دست آمده(خصوصاً کتیبه ها) را به غارت بردند_ شاهد تلاشی گسترده و پنهان برای جلوگیری از تبدیل این مکان تاریخی به یک رقیب_البته از دید بانیان این سیاست_ برای بناهای تاریخی دیگر ایران(به عنوان مثال تخت جمشید) بودیم. کاری که آن را فقط می توان در راستای سیاست های تک ملتی سیستم حاکمه ی وقت برای جلوگیری از توجه به تاریخ مادهای کرد نژاد، مشاهده کرد. در دوره ی جمهوری اسلامی هم اضافه بر تداوم این سیاست، شاهد دزدی بسیار گسترده ی طلا و آثار تاریخی در این تپه توسط  برخی از خاندان های پرنفوذ_مانند هاشمی رفسنجانی_ بوده ایم_ و هنوز هم هستیم.     

  ·یادداشت از کتاب "تاریخ ایران باستان"_ ج 1 ،ص 164_گرفته شده است.با وجود داشتن اندکی تعصبات نژادی، دکتر "اردشیر خدادادیان"(پدید آورنده) در این کتاب مسلط ظاهر شده است.

  ·متن بسیار طولانی است و به همین دلیل از همه ی دوستان عزیزی که کم طاقتند، پوزش می خواهم.

 

 

    

1. گنج زیویه برای نخستین بار در سال 1947 میلادی (1326 هجری خورشیدی) تصادفاً توسط کشاورزان آن سامان کشف شد. روستای زیویه در نزدیکی شهر سقز قرار دارد_که در جنوب دریاچه ارومیه واقع است. این ناحیه در سده هفتم پیش از میلاد به دولت ماننائیان تعلق داشته است. دولت مانناها با مادها علیه آشوریان متحد شد و این دولت از آشور شکست خورد. در سال های 660 و یا 659 پیش از میلاد این ناحیه توسط سکاها اشغال شد و به ضمیمه خاک آن ها به سرزمین سکاها افزوده گردید. سکاها منطقه سقز را بعد ها برای حکومت بر مادها مورد استفاده قرار داده و از آنجا حملات تهاجمی خود را که با سرقت همراه بود انجام می دادند به همین دلیل گرچه ثابت کردن آن آسان به نظر نمی رسید ولی واژه سقز با سکا(سک ها) بی ارتباط نیست.

آثار گنج زیویه نشان می دهد که سوارکاران سکایی در این ناحیه سکونت داشته اند، در حالی که آثاری از تشکیلات سیاسی و کارگاه های هنری تصویری به دست نمی آید. پرداختن به مسائل تاریخی و جغرافیای این منطقه بدان منظور است که نقش و تاثیر فرهنگ دو قدرت و رقیب آشور و اورارتو را در سرزمین ماد بیان کنیم و افزون بر این بعدها با اشغال این منطقه توسط کیمریان و نفوذ هنر آن ها را در بین مادها بسیار قابل توجه است. اشاره به این ارتباط های سیاسی و نظامی از آن جهت مورد توجه است که پس از پیروزی هوخشتره (کیاکسار) پادشاه ماد بر مادیس پسر برتاتوا سکاها چه شدند و بر سر حکومت آنها چه آمده است؟ آیا سکاها پس از این شکست این توفیق را به دست آورده بودند که قبلاً بر دولت مانناها چیره شده بودند؟ البته برخی از منابع با تردید و برخی با تائید پیروزی سکاها بر مانناها را به سال 625 پیش از میلاد نوشته اند. هرودوت به طور روشن اظهار نمی کند، ولی بیشتر بر این باور است که سکاها در نهایت از مادها شکست خورده اند و سکاها سرزمین مانناها را از دست داده اند.

پاسخ درست به این پرسش و دست یابی به نتایج آن برای پی بردن به مقطع زمانی تدفین فرمانروایان سکایی در زیویه از اهمیت ویژه ای برخوردار است. ظاهراًهمه سکاهای مهاجر از طریق کوه های قفقاز به مناطق دیگر به سرزمین خود رجعت نکرده اند. آن طور که در تقاویم بابلیان مربوط به سال 615 پیش از میلاد منعکس است، این طور به نظر می رسد که سکاها به عنوان متحدین مادها در ارتش ماد حضور فعال داشته اند. البته این وحدت به سود سیاست سکاها بود. براساس منابع تاریخی نه چندان مطمئن آشوریان نتوانستند در درازمدت حمایت سکاها را نسبت به خود حفظ کنند و این به سود مادها بود،همان کسانی که دولت آشور را به سقوط کشاندند. برخی مهمترین دلیل این سقوط را ناپایداری دوستی سکاها نسبت به آشوریان می دانند. اطلاعات دقیق درباره بقای دولت سکاها نیست، ولی این فرض وجود دارد که دولتی به نام دولت سکایی در جنوب دریاچه ارومیه به عنوان دولت رقیب دولت ماد کماکان وجود خویش را حفظ کرده بود.

اگر سرزمین سکایی نشین که به آن اشاره شد و محل جغرافیایی آن جنوب دریاچه ارومیه ذکر شده باشد، در نهایت توسط مادها به سرزمین ماد ضمیمه شده باشد، باید این رویداد را نه پس از سال 590 پیش از میلاد دانست، بلکه پیش از این سال باید منطقه سکاها به سرزمین ماد ملحق شده باشد. زیرا در آن زمان مادها به خاطر سکاها به دولت لیدی اعلان جنگ دادند و به سرزمین آلیات شاه لیدی تاختند. این رویداد را باید در واپسین سال های حکومت کیاکسار(هوخشتره) سومین پادشاه ماد دانست. هرودوت گزارش می دهد که حدود اواخر سده ششم و اوایل سده پنجم پیش از میلاد سکاهایی "تیزخود" با کلاه های جنگی نوک تیز خود در ارتش ماد حضور داشته اند. پس از مادها داریوش نیزسکاهای تیز خود(تیگراخاودا) را به عنوان نیزه افکنان در دسته سواره نظام خود نام می برد.

انسان پس از تحقیق و بررسی در این زمینه به این نتیجه می رسد که گنج زیویه متعلق به یک نقطه و آثاری نیست که در یک غاری پنهان شده باشد یا یک فرمانروای غارتگر آن را در صخره ای پنهان یا یک غاری را در یک صخره ای ایجاد و این آثار را در آن جای داده باشد. همه این پژوهش ها از یک واقعیت حکایت می کند که این گنج مقبره یک فرمانروای سکایی است که براساس سنن سکاها و آداب و رسوم تدفین آنها به خاک سپرده شده باشد. جسد این شخص مرده را با واکس پوشانده اند و او را با ارابه ای به محلی حمل کرده اند که گورستان حکام سکایی بوده و سپس او را در آنجا به خاک سپرده اند و پیش از دفن جسد این حاکم حفره ای را در صخره ایجاد می کردند یا اطاقی برای او می ساختند و او را در آن اطاق یا اطاقک به خاک می سپردند در هر صورت او را در قبری که بعد روی آن را می پوشاندند دفن می کردند.

جهت دفن او جسدش را بر روی سکویی قرار داده و در فضای باقی مانده این اطاق یکی از زنان غیر رسمی او خوراکی، آشامیدنی، آشپز ویژه اش، اصطبل دار او، محافظ شخصی اش، مشاور غلام ویژه اش و اسب هایش را به خاک می سپرده اند. این نشان می دهد که سکاها به زندگی پس از مرگ یا به تعبیری تداوم زندگی دنیوی در اخری اعتقاد داشته اند و به آنچه در بالا نام برده شد برای زندگی اخروی خود نیاز دارند. از همه آن چه این فرمانروا صاحب بوده است، بهترین و ارزشمندترین آن ها و حتی بشقاب های زرین را با او در قبر می گذاشته اند. هرودوت این باور را در حقیقت تقویت می کند که اندیشه زندگی اخروی در شرق باستان و نیاز انسان در دنیای باقی به خوراکی و آشامیدنی، همسر و اسب و کنیز، برده غلام و محافظ، از اصول و سنن اجتناب ناپذیر بوده است.  بقایای محتوای یک قبر نشانه هایی را ارائه می کند که آن قبر متعلق به یک شاهزاده یا فرمانروا است، زیرا اشیا به دست آمده از این مقبره عمدتاً از فلزات گران بها می باشد. از آن جمله است گردن بند و غلاف یک شمشیر، از خود شمشیر اثری بر جای نمانده است و در دست نیست. و افزون بر این یک صفحه ی فلزی به صورت سینه بند که از اصابت تیر به سینه جلوگیری می کند و به حالت محافظ بر روی قفسه سینه بسته می شده است. و نیز تعدادی صندلی از قطعات بسیار زیبای عاج که با مهارت و استادی فوق العاده به هم چسپانده شده است. پاره ای زیورآلات_که بی تردید زنانه هستند، مانند چهار نشان از طلا و بیست و یکی از نقره و پانزده نشان مفرغی و چهار پلاک طلایی و سی و هشت عدد سیمین به دست آمده است. متفاوت بودن جنس و ارزش فلزات این قطعات می تواند بیان گر آن باشد که زنانی از طبقات اجتماعی گوناگون با این زن به خاک سپرده شده اند. قطعات بسیار کوچک پولک مانند از طلا که از لباس این زن مدفون به دست آمده نشان از مقام والای این زن داشته و حکایت از منصب عالی وی می کند. سلاح هایی از جنس طلا و نقره را می توان به او نسبت داد.

تعداد هفت نیزه ی نوک دراز بیانگر آن است که محافظان نیز قربانی شده اند و با او دفن گردیده اند. ظروف خوراکی و آشامیدنی از جنس طلا که با او در قبر گذاشته اند، سخن از سرویس ظرف شاهان است و در کنار آن ظرف هایی از جنس سفال در همان قبر مبین آن است که همراهان وی که با او دفن شده اند، با او تفاوت چشم گیر داشته اند. می توان حدس زد که افزون بر آن چه گفته شد همراه با او اسب ها و ارابه ها و نیز همرزمان و نزدیکان او نیز به خاک سپرده شده اند، زیرا در این قبر زنگوله های مفرغی، تعدادی زیاد ظروف جهت تغذیه ی اسب ها و قطعات و صفحات مفرغی_که نشان می دهد متعلق به ارابه بوده اند، به دست آمده است.

با این توصیف و ارزیابی آثار و اشیای به دست آمده، اکنون این سوال مطرح است که آیا یک هنر آمیخته ای در شرق باستان مطرح بوده است و آیا نقش سرزمین های شرکت کننده تا چه اندازه و هر کشوری چه سهمی و نقشی در این کار بزرگ در طول سده ها به عهده داشته است. با توجه به همین اختلاف و نابرابری نقش آن ها می توان گفت که آشور،بابل ،اورارتو،ایران و هنر مادی و کیمریان و حتی شاید هنرمندان یونانی در خلق این آثار نقش و سهم داشته اند. البته با در نظر گرفتن این واقعیت انکارناپذیر باید مورد ارزیابی و جزئیات شناسی قرار دهیم. حل این مشکل تنها به وسیله ی مطالعه ی دقیق تمدن و فرهنگ شرق باستان و همه ی ابعاد این فرهنگ و تمدن مانند هنر،خط و زبان،اقتصاد و سیاست،ارتش و توان دفاعی و فنون رزمی،سلاح و ساز و برگ جنگی، دین و آداب و رسوم، خط مشی کشورداری آن ها و روابط سیاسی و فرهنگی و نظامی و اقتصادی آن ها با سرزمین های دیگر میسر است. گنج زیویه از این بابت خدمات شایسته ای در امر این تحقیق می کند. مدال های سکه مانند، مجسمه ها و آویزهای گردن(گردن بند ها) و دیگر آثار و اشیا به دست آمده از این گنجینه باعظمت و مهم راه گشای پی بردن به سبک های هنری و شناخت توان فرهنگی هنری هر سرزمین است. شباهت بسیار روشن چگونگی آرایش گنج زیویه و قرار گرفتن اشیا در آن با اشیا و ادوات عمدتاً از عاج که در اشیا کاخ و تخت آسارهادون وجود دارد و نشان می دهد که چگونه خراج گزاران مادی باج خود را به دربار آشوریان می پرداخته اند.

تحولات سیاسی در غرب ایران دچار آن چنان دگرگونی هایی شد که یک ربع قرن پس از آسارهادون یک فرمانروای سکایی به جای آشوریان توسط مادها به رسمیت شناخته شد و از آنان خراج دریافت می کند.

از نمونه های هنر آشوری می توان صفحات و قطعات طلایی و نیز از جنس عاج در قالب های بلند و پهن را نام برد که احتمالاً متعلق به سرویس مبلمان بوده که جزو تجملات دربار به حساب می آمده است. افزون بر این نقوش و مناظری از صحنه های شکار و ترسیم شکارگاه با اسب و ارابه و نقش دو قوچ که درختی در میان آن ها قرار دارد، دیده می شود و نیز نقوش بلند و برجسته مجالس صاحب منصبان و جنگیان و صحنه ای از شکار شیر و گاو وحشی نیز از آن جمله است. یک نقش زرین مجسم کننده دو صحنه پیکار و جنگیان است. در این نقش اشیا هنرمند به چشم می خورد که دست راست یکی از جنگیان را همانند دست چپ او نقش کرده است. معذالک طبیعی بودن آن را نشان می دهد. در این نقش آشوری چگونگی قرار گرفتن و جزئیات لباس جنگیان همانند نقش صحنه پیکار در گنج زیویه است که از عاج درست شده است. این اثر در موزه ی متروپولیتن نیویورک نگه داری می شود. این مثال بسیار خوبی در تایید نفوذ هنر فلزکاری بر هنر عاج کاری است.

از آثار و اشیا و نقوش مربوط به دوره ی متاخر آشوریان که با مشابه آن ها در گنج زیویه قابل بحث است یکی نقش آشور بانی پال در صحنه های متعدد شکار را می توان نام برد. نمونه ی مشابه این را می توان صحنه ی شکار شیر در ارابه که در طرح بسیار جالب و هنرمندانه ای ارائه شده است و به هنر میتانی ها نیز شباهت دارد، نام برد، معذالک باور نمی توان داشت که این اثر مربوط به سده هفتم پیش از میلاد مسیح باشد. این باور را می توان تا این اندازه به جلو برد که هخامنشیان را باید در بسیاری از موارد تقلید کنندگان از هنر آشوریان و بابلیان به شمار آورد. این شیوه ی عمل پس از سقوط دولت آشور به دست مادها در اواخر سده ی هفتم پیش از میلاد، جریان خود را به داخل ایران(مادها) و سپس به هخامنشیان حفظ کرد.

این نکته را باید متذکر شویم که با توجه به نقوش تخت جمشید و مشاهده ی باج گذاران دولت هخامنشی، آشوریان نیز در سطوح گوناگون اقتصادی،هنری،معماری و حتی اداری پابه پای عیلامیان و بابلیان نقش ایفا می کرده اند. لازم است در اینجا از یک نقش آشوری که از عاج ساخته شده است سخن بگوییم. این نقش، آسارهادون پادشاه آشور را پس از انعقاد یک قرارداد با یک حاکم محلی مادی به نام راماتیا نشان می دهد که در ارتباط با ساختن کاخ نمرود پرداخته شده است. در میان این آثار هنری جعبه های کوچک و صندوقچه هایی و جود دارند که شباهت به سبک های هنری فنیقی دارند، ازآن جمله است جعبه کوچک که قطعات کوچک عاج درست شده و کار هنرمندان فنیقی است و به روشنی قابل تشخیص است و به سلیقه ی هنری اورارتویی ها نیز شباهت دارد.

نکته ای که افزون بر آن چه گفته شد جالب و در عین حال قابل توجه به نظر می رسد، کاربرد نقوش جانوران و گیاهان در آثار هنری ماد، آشوریان،بابلیان،سومریان،اورارتویی ها،فنیقی ها و نیز مصریان قدیم است. تداوم کاربرد این نقوش را در تخت جمشید، شوش و دیگر آثار متعلق به هخامنشیان می توان دید. در این جا می توان سخن از یک جریان اعتقادی گسترده و دقیق و در عین حال مشترک بیان کرد به اعتقاد برخی از پژوهشگران تاریخ ادیان شرقیان قدیم و خاورشناسان به طور اعم، هم ریشه هستند. قداست برخی از جانوران در مصر مانند گربه، تحریم و گناه شمردن شکار جانوران در سومر، مقدس بودن برخی از جانوران مانند سگ و گاو در ایران، قداست گاو و مار در هند سخن از یک هم آهنگی مستمر میان این ملل و پیوند فرهنگی همراه با نفوذ متقابل میان آن ها بوده است. تنها نکته ای که باز قابل توجه به نظر می رسید باز نفوذ بیشتر هنری و نیز فرهنگی بین النهرین بر هنر ایران است. ناگفته نماند که خطوط ایران باستان نیز از خطوط این اقوام گرفته شده است. به عنوان مثال گرچه جای این بحث در این جا نیست، خط میخی متداول در میان هخامنشیان است. این خط که به خط میخی فارسی باستان معروف است از خطوط میخی عیلامی بابلی و اکدی(آکادی) گرفته شده است و متناسب با نیاز زبان فارسی باستان از تعداد حروف الفبای خطوط این ملل سامی و آرامی نژاد کاسته شده است.این نفوذ را باید ثمره ی فرهنگی غنی دانست که عیلامیان،بابلیان و آکادیان(سومریان) داشته اند، کما این که در نظام دیوانی ایران عصر هخامنشی مدت درازی عیلامیان محاسب و پارس ها، مراقب بودند.این نشان می دهد که هخامنشیان در اداره ی امور کشور بزرگ خود بی نیاز از خدمات و تخصص های این اقوام نبوده اند.

2. محتوای گنج زیویه خیلی بیش از آن است که نام برده شد و به سبک هنری و معرفی منشا آن ها پرداختیم. مهم ترین قطعات هنری و اشیا و آثاری که از گنج زیویه به دست افتاده است، به قول کارشناسان اسناد و اشیا باستانی دارای مهر هنر اورارتویی است. نمونه هایی از صفحات کوچک و بزرگ طلایی که برخی از آن ها توسط کشاورزان شکسته شده اند. و نیز در زمره ی بقایای این آثار سینه بندهای محافظ بسیار زیبا و تحسین برانگیز فلزی به صورت نیم کره ی ماه و نیز در قالب صفحات ذوزنقه ای شکل است که آن ها را نیز جنگیان بر روی سینه ی خود می بستند تا از اصابت تیر ممانعت به عمل بیاورند. این صفحات از نظر نقش به چند بخش تقسیم شده اند که بر روی برخی از آن ها نقوش جانوران به صورت آمیخته آن گونه که به مادها نسبت داده می شود که مثلاً نقوش چهارپایان و پرندگان را در هم آمیخته و یا نقوش انسان و جانوران و مانند آن از آن جمله است نقثش گاو بالدار که منشا فرهنگ هنری مادی دارد و به کنار آن نقوش ابوالهول ها به مادها نسبت داده می شود که مورد پرستش آنان بوده اند. شاید این را اگر بیان کنیم، در تکمیل اظهارات باستان شناسان در زمینه ی هنر مادها سودمند واقع شود که آن گونه از روی مفرغ های لرستان و تصاویر به دست آمده از گنج زیویه و تصاویر به دست آمده از گنج زیویه و آثار و اشیا مشابه آن در گنج ارس و غیر از آن استنباط می شود، این اسناد و اشیا و مدارک نشان می دهند که کیش مردم سرزمین ماد به ویژه مادهای غربی بیشتر با دین حوریان و نیز آشوریان مشابهت داشته و همان گونه که اشاره شد در مبحث اعتقادات مادها بیشتر به آن خواهیم پرداخت، نقوش جانوران عجیب الخلقه که نیمی انسان و نیمی جانور هستند و نیز ابوالهولان بالدار و جانوران شگفت آور و تخیلی که بدن و سر شیر دارند و با بال عقاب و شاهین و پرندگان دیگر منقوش گردیده اند. پیوند مغان مادی با کاهنان معابد حوریان،بابلیان و آشوریان و غیره امری تایید شده است و رویدادهای سیاسی و برخوردهای نظامی نیز در تبادل فرهنگ دینی این اقوام نقش آفرین بوده اند به همین دلیل مظاهر دیانت ساکنان بین النهرین در میان مادها دیده می شود.
می توان تصور کرد که ای صفحات که به بشقاب های فلزی شباهت دارند و در آن ها چهار سوراخ تعبیه شده است و همه متعلق به پوشش مدافع جنگی پیراهن مانند می باشند، تقلید شده از سبک هنری و خلاقیت هنرمندان بین النهرین است، زیرا نیک آگاهی داریم که مادها به ویژه از زمان کیاکسار سومین پادشاه ماد، نه تنها ساز و برگ نظامی و پوشش جنگیان بلکه میزان توان رزمی سپاهیان ماد را متناسب با دشمنان ماد از جمله آشوریان کرده بود که در مصاف با آن ها از عهده ی دفاع برآمده و بر آنان چیره شوند. در این سینه بندهای دفاعی و نیز در ارزیابی صفحات چهارگوش این حقیقت انکارناپذیر است که با اسلوب آشوری منطبق است. انواع طلایی این اشیا را باید بی تردید به زرگران آشوری نسبت داد که احتمالاً جزو اسیران جنگی آشوریان بوده اند که به سرزمین ماد آورده شده اند. برخی این اشیا را جزو غنایم جنگی می دانند که پس از شکست آشور از ارتش ماد، به سرزمین مادها آورده شده اند. جای این گمان را نیز باید خالی گذاشت که به نظر گیرشمن چنین قطعاتی می توانند به عنوان پلاک های زرین از گونه زینت آلات اورارتویی تلقی شوند که فقط به سرزمین های دیگر فروخته شده و در خارج از اورارتو مورد استفاده قرار می گرفته اند. برخی از این قطعات ممکن است در کارگاه های خصوصی ساخته شده باشند و هنرمند سازنده ی آن متناسب با سفارش و سلیقه ی مشتری سفارش دهنده نقوش نیم کره ماه، خرگوش و گربه وحشی خوابیده را به کار برده باشد. برخی از این نقوش که تصاویر انسان ها را مجسم می کنند و زمینه ی هنری سکایی دارند را نمی توان متعلق به کارگاه های هنری اورارتو و هنر اورارتویی دانست بلکه باید به هنگام مطالعه و ارزیابی کارشناسانه به هنرمندان مادی اندیشید. خلق آثار هنری از این دست را که متعلق به مقطع زمانی نیمه ی دوم سده ی هفتم پیش از میلاد هستند، می توان به هنر اورارتویی، آشوری، ماننائیان بومی و نیز هنر ایونی نسبت داد.

در مقابل جای یک مهر استوانه ای که از حلقه های طلا درست شده است کاملاً یک اثر اورارتویی است. افزون بر این آثار مشابه دیگری از گنج زیویه به دست آمده و این اشیا نشان می دهند که اگرچه ساخته شدن این اشیا مستقیماً به دست هنرمندان اورارتویی نبوده است، ولی نفوذ هنر اورارتو در ساخت آن ها انکارناپذیر است و نیز در کنار آن ها باز اشیا متعددی به دست آمده است که وقتی بخواهیم به طور کلی منشا هنری آن را بیابیم، ناگزیر می شویم که آن ها را در گروه هنر سکایی بگنجانیم. از گنج زیویه بشقاب نقره ای دیگر به دست آمده که در آن نقوش کوچک به صورت برجسته و زرین دارای ده دایره متحد المرکز و در وسط آن یک گل احتمالاً رز که دارای ده گلبرگ است نقش بسته است.این همانند تصاویری است که در قبر گالاسی از اقوام اتروسکی به دست آمده است. طرح بشقاب زیویه سکایی است و داررای نقوش پلنگ، خرگوش های در حال دویدن و سرهای گربه سانان است. جزئیات آن بخشی به سبک هنر آسیای صغیر و بخشی چون گوش های همانند قلب پلنگ ها به هنر اورارتو شباهت دارند. برخی از ویژگی های اسلوبی و دست نوشته روی آن نشان می دهند که این اثر متعلق به قلمرو هنری ایرانی-اورارتویی است و به عنوان سند طراز اول هنری خط مشی هنری آسیایی در قلمرو هنر سکایی یک قلاب کمربند طلایی با شیارها و حاشیه طلایی تعلق دارد که احتمالاً بر روی نوار چرمی پهنی دوخته شده است. در اینجا تاثیر هنر سکایی فوق العاده جلوه خاصی دارد و حضور سبک هنری و احتمالاً هنرمندان سکایی در صحنه خلق این آثار در کارگاه های مختلف را نمی توان انکار کرد.

عمده ترین هنرمندان طلاکار که شاهزادگان و فرمانروایان به آن ها سفارش ساختن آثار طلایی و عمدتاً به صورت نوارهای منقوش و مضرس می داده اند به احتمال زیاد در کارگاه های زرگری و طلاسازی آسیای صغیر تعلیم دیده اند. نقوش و تصاویر جانوران که عمدتاً به صورت سر جانوران بر روی این نوارهای طلایی کار شده است، بی تردید از هنر نقش کاری جانوران که به گونه ای در میان سکاها متداول بوده است، نشات گرفته است. یک اثر مشابه دیگر که جانوران به صورت خوابیده و پشت آن ها به صورت برجسته و پاها و دم آن ها به صورت قلبی شکل مشاهده نمی شود.

در مطالعه ی آثار گنج زیویه یک نکته به ویژه جلب توجه می کند و آن تنوع هنر و سبک های هنری است که در آرایش مقابر به چشم می خورد و از آن مهم تر محتوای قبور مربوط به منطقه ی زیویه است. این نشان دهنده ی ورود سریع و انبوه شیوه های هنری سکاها می باشد. این امر بستگی به هجوم برق آسای قوم سکاها در سده هفتم پیش از میلاد دارد که وارد همه سرزمین آسیای صغیر شده و سپس ایجاد ناآرامی می کنند، باید در کنار این چند گانگی، تنوع هنری را به هنر ایرانی نسبت داد که تحت حکومت هخامنشیان در سراسر ایران گسترش یافت. خود این امر را یاری می کند که تشخیص بدهیم که نقش هنر مادها در سرزمین ماد تا چه اندازه در این امر تاثیر داشته است و تصویری از هنر عصر مادها داشته باشیم و بدانیم که این هنر در قدیمی ترین نوع خود به چه صورت بوده است.

با توجه به آگاهی های امروز که ثمره ی مطالعات و ارزیابی های باستان شناسان و پژوهش گران در زمینه تاریخ هنر عهد استان است، بعید به نظر می رسد که حتی بتوان تصور کرد که می توان هنر مادها را از هنر سکاها و کیمریان جدا دانست. در صفحات پیش به این موضوع همراه با ذکر نمونه های زیاد اشاره کردیم. نکته ای که باید دوباره به آن اشاره شود این است که در فرهنگ مادی این اقوام شباهت های زیادی وجود دارد. این ناشی از عواملی همانند جغرافیایی، شرایط اقلیمی و شیوه های تولید و معیشت همسان مادها، سکاها، کیمریان و دیگر اقوام همسایه است. در فنون رزمی و شیوه های دفاعی و کاربرد ابزار و ادوات جنگی و شکار و حتی بسیاری از لوازم خانگی و شیوه ی تدفین، این شباهت ها میان این اقوام به چشم می خورد. باستان شناس فقید، پروفسور "ارنست هرتسفلد"، سال ها پیش نظر داده بود که احتمالاً تداوم این هنر مشترک را باید در میان هخامنشیان در نقوش و ساختار بسیاری از بناها از جمله تخت جمشید، باز شناخت. اکنون تحقیقات باستان شناسی و مطالعات بر روی آثار هنری و به ویژه هنر معماری و مقابر به درجه ای از پیشرفت و اطمینان رسیده است که به جرات و صراحت می توان نظریه هرتسفلد را کاملاً بی هیچ تردیدی تایید کرد. در کنار آثاری که از گنج زیویه به دست آمده و نشانه های بارز و مسجل از هنر آشوری دارند می توان نشانه هایی از کارکرد هنرمندان اورارتویی را نیز به ویژه در معماری و محتوای مقابر بازشناخت. به این امر پیشتر در خلق آثار هنری مشترک مادها،آشوریان و اورارتوییان اشاره کردیم. تایید این حقیقت که هنرمندان بومی و محلی در خلق بسیاری از آثار هنری آن مقطع از تاریخ، امکان تشخیص و تفکیک آن ها و تعلق دادن آن سبک از آثار هنری که دارای مهر و نشان هنری سکایی هستند، جای تردید نمی گذارد که ما حضور هنرمندان سکایی را در منطقه ی زیویه انکار کنیم. از سویی این امر موید این واقعیت است که کارگاه های هنری  خدمت فرمانروایان سکایی بوده اند در آن منطقه وجود داشته اند، در این کارگاه ها عمدتاً اشیا طلایی ساخته و پرداخته شده اند. نقوش و شیوه ی پرداخت این اشیا طلایی نشانه ای از تعلق آن ها به افراد صاحب منصب و تاثیر مستقیم سلیقه ویژه فرمانروایان سکایی را در خود دارند و جای تردید برای مطالعه باقی نمی گذارند.

3. از ویژگی های دیگر آثار گنج زیویه می توان چنین تصور کرد، آثار هنری زیویه را نمی توان به عنوان اسنادی مطالعه کرد که تاثیر تدریجی در تکامل هنر را تایید می کنند، بلکه کمال و پیشرفت سریع هنر و سبک های هنری را به ما معرفی می کنند. به گونه ای سریع و غیرمنتظره نفوذ سبک های مختلف هنری بر روی آثار مورد نظر جذب شده اند. آن چه در این زمینه احساس می شود و می توان به صراحت بیان کرد چنین است: اقوام و ملل جدیدی که در نواحی تازه به قدرت رسیده اند یا ابراز وجود کرده اند و بر این اساس می توان فرهنگ و سبک هنری خاصی را به آنان نسبت داد، در موقعیتی باید آن ها را شناخت که عناصر و فرم ها سمبل و نشانه های خود را در سرزمین تازه به کار گیرند و در سبک های هنری آنان وارد کنند که در اینجا مراد هنر و فرهنگ هنری بومیان است که تاثیر گرفته است و این نشانه ها را دریافت کرده است. بدیهی است این نکته را نباید از نظر دور داشت که سکاها علی رغم قدرت سیاسی و توان نظامی آنان و با توجه به نفوذ سریع آن ها از جهات گوناگون در منطقه، معذالک توفیق آن را نداشتند که هنر خود را با سنت های به جای مانده در آسیای صغیر در هم آمیزند که آثار و اشیا هنری به دست آمده در این مجموع در هم آمیخته را به صورت یک فرهنگ کامل و واحد هنری معرفی کند. البته آثار هنری سکاها اصالت خود را دارند ولی اندیشه و پرداختن افکار بدیع هنری عدم وابستگی این فرهنگ هنری را تایید می کنند، به ویژه هنگامی هنرمند توان و خلاقیت خود را مصروف آن می کرد که به سلیقه و سفارش و ذوق سفارش دهنده توجه کرده و اثری را خلق کند که مورد قبول سفارش دهنده و تامین کننده خواست او باشد و اثر جدیدی را با در نظر گرفتن این ویژگی ها در کارگاه خود بسازد.

باز براساس آثار به دست آمده و به ویژه در مطالعه ی مقبره ای متعلق به یک فرمانروای سکایی اشیا و آثار هنری گوناگونی به دست آمده است که حکایت از شرکت ملل گوناگون در خلق این آثار می کنند. این نکته را می توان بی هیچ تردیدی در نظر گرفت که این آثار مکشوفه در مقبره بالا را می توان به عنوان باج یا هدایایی تلقی کرد که اقوام و ملل کوچک که مغلوب سکاها شده اند به عنوان هدایا و ارمقان به فرمانروای سکایی یا به سخن دیگر صاحب این مقبره پیش کش کرده اند. و در نظر این فرمانروا این آثار آن چنان ارزشمند بوده اند که به خواست خود او آن ها را با او در قبر گذاشته اند و هم اکنون مورد مطالعه قرار می گیرد. زمان قرار گرفتن این اشیا در این مقبره  یا زمان تدفین فرمانروای سکایی فوق را می توان نخستین سده های به قدرت رسیدن سکاها در آسیای صغیر و محدوده ی شمال فلات ایران و جنوب روسیه دانست. ولی نباید این نکته را از نظر دور داشت که این مقایسه مشروط است و به این معنی باید تلقی شود که استثنا نیز ممکن است وجود داشته باشد، در هر صورت باید با مطالعه و مقایسه درباره ی این چنین آثار و شواهدی قضاوت شود. دولت های مقتدری که نقش و تاثیر هنر آن ها در این گونه آثار به چشم می خورد و امکان تایید و اظهار نظر قطعی را به ما می دهد به یقین سکاها و آشوریان و اورارتویی ها هستند. زمان خلق این آثار هنری را باید اوج شکوفایی فرهنگی و شکوه و جلال دربار فرمانروایان این دولت ها دانست. مشابه چنین وضعی را می توان در نخستین سده های میلادی به دولت های روم تحت فرمانروایی سزارها (قیاصره) و هند تحت حاکمیت کوشانیان و چین در زیر فرمان سلسله ی هان و پس از مقایسه به قضاوت و ارزیابی نشست.

در زمانی که گنجینه ی زیویه تدارک دیده شده است و این مجموعه ی ارزشمند و بی نظیر فراهم آمده است، باید چنین تصور کرد که آشور وارث هنر و فرهنگ هنری بین النهرین بوده و نیز گامی به درون هنر آسیای صغیر نهاده و گسترش آن را آغاز نموده است. آن گونه که از نقشه جغرافیای سیاسی بین النهرین و آسیای قدیم به دست می دهد، ترقی هنر در این مناطق امری انکارناپذیر و همراه با آن گسترش نفوذ آن و رفتن سبک های هنری این سرزمین ها به مناطق دیگر واقعیتی است که تاریخ و جهان باستان شناسی آن را صراحتاً تایید می کند. در آن مقطع زمانی اورارتو در پرتگاه سقوط بود و آشور نیز کوتاه زمانی پس از اورارتو منهدم شد و به سرنوشت اورارتو و عظمت آن دچار گردید. سقوط  آشور در سال 612 پیش از میلاد یا به تعبیری 606 پیش از میلاد توسط کیاکسار سومین شاه ماد تحقق یافت.

بر روی ویرانه های آشور و اورارتو و به جای تخت و بارگاه سیاسی و قدرت نظامی آن ها قدرت های تازه ای به وجود آمدند. در صدر آن ها باید امپراطوری ماد را نام برد_مادها که مدت مدیدی باج گذار آشوریان بودند. دیااکو نخستین پادشاه ماد به وسیله ی سارگون دوم به اسارت برده شد و فرزند او فرورتیش به دست آشور بانی پال در جنگ به قتل رسید. به دنبال مادها و قدرت های کوچک و بزرگ دیگر امپراطوری نیرومند پارسیان (هخامنشیان) آمد و عظمت هنری این دوره به عنوان نشانه پیروزی در سابقه با آثار هنری دولت های پیش از خود، بناها و آثار متعددی به یادگار گذاشته است که در موقع مناسب به تشریح جزئیات آن خواهیم پرداخت. ناگفته نماند که هنر هخامنشیان نیز به تعبیری هنر آمیخته و میراثی از پیشینیان است. آن چه مسلم است هنر بی نظیر عصر هخامنشی تا آن زمان از همه ی آثار پیش از سده ی ششم پیش از میلاد (تاسیس دولت پارسیان در 559 پیش از میلاد بوده است) برتر و چشم گیرتر بوده است. امکان چنین مقایسه ای همین امروز نیز پس از گذشت تقریباً سه هزاره کاملاً وجود دارد. آثار هنری هخامنشیان از آن چنان استحکام و پشتوانه ی هنری برخوردار بوده است که علی رغم رویدادهای فراوان تاریخی که عمدتاً با آسیب های جدی همراه بوده است، کماکان استوار بر جای مانده است و معماری آن دوره را نشان می دهد. در مقایسه با هنر سکاها این نکته را باید درباره ی هنر پارس ها(هخامنشیان) گفت که هنر درخشان و همراه با شکوه و جلال آن ها به خاور و باختر رفت و در عین حال همان گونه که در بالا گفته شد یک هنر آمیخته بود ولی همین هنر آمیخته از یک اصالت و جوهری برخوردار بود و بی گفتگو هنری نیرومند و در عصر خود بی رقیب و نظیر بود. از آمیزش هنر مادی-سکایی و هنر آسیایی باستان یا ملل آسیایی باستان در مناطق ایرانی نشین، آن گونه که از بقایای نقوش و آثار ایرانی-اورارتویی مشاهده می شود، یک وحدت و هم آهنگی هنرمندانه ای بین هنرمندان وجود داشت. این وحدت هنر هخامنشیان را نیز شامل می شود. ارتباط هنری هخامنشی پیوسته حفظ شد. گرچه هنر سکایی در مناطق شمالی و باختری تحت نفوذ هنر یونانی قرار گرفت و ماهیت تازه ای یافت. نمونه ی آن را می توان در آثار هنری سکایی که تحت تاثیر هنر یونانی قرار گرفته است، در ناحیه ی "پونت" یافت که این نظر را تایید می کند. اگر ورود ایرانیان را به فلات ایران_به گونه ای که موردتایید اکثر منابع تاریخی می باشد، آغاز هزاره ی نخستین پیش از میلاد بدانیم، الزاماً هنر ایرانیان را نیز باید با هنر اقوام بومی خویشاوند تلقی کنیم. هنر سیلک و در پیوند با آن هنر خوروین،هنر حسنلو و املش بخش هایی از این تمدن و فرهنگ هنری بومی را تشکیل می داده اند که هنر شهرسازی، برقراری روستاها و ساختن ظروف از جمله خمره های سفالین و کار کردن بر روی فلزات بخش های عمده ی آن هستند. مفرغ لرستان بارزترین و آشناترین نمونه ی آن می باشد. حدود سده ی هشتم پیش از میلاد، مادها که با کیمریان و سکاها متحد شده بودند برای جلوگیری ازحمله ی آشوریان و پیشروی ارتش آن ها، اکباتان را ساختند. به این ترتیب نشانه های مشترک مادی- سکایی- کیمری که نشات گرفته از یک آمیزش قومی عیلامی- کاسپی بودند به گونه ای فراگیر پیدایش هنر پیش از هخامنشی را موجب شدند. نمونه ی آن مقابر صخره ای مادها هستند. به این مجموعه ی بزرگ نفوذ هنری آشوری،بابلی اورارتویی و حتی یونانی با قدرت و شتاب متفاوتی افزوده شدند که در گنج زیویه مشاهده می شوند.

 

 

 

 

 

برای نگاه افزون تر:

 

چند عکس از قلعه ی باستانی زیویه (برگرفته از آرشیو تارنمای خبری شارنیوز

نمایی مختصر و گویا از قلعه ی باستانی زیویه

گزارش تحلیلی خبرگزاری میراث فرهنگی درباره ی وضعیت قلعه ی باستانی زیویه_منتشر شده در چهارم مهر ماه 1383

غروب دوباره مادها در زیویه کردستان (منتشر شده در روزنامه همشهری_چهاردهم بهمن 1387

قلعه ی زیویه یادگار عصر سکاییان(منتشر شده در روزنامه ی ایران شماره ی 3718_30 مرداد 1386

نگاه وب نویس سقز به وضعیت قلعه ی باستانی زیویه

نگاه وب نویس شهربراز به وضعیت قلعه ی باستانی زیویه